روستاي كودزر » Blog Archive » شهيد حاج حسن الله داد

شهید حاج حسن الله داد
نوشته شده توسط عاشورخانی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۰۲ - بازديد: 925

سال ۱۳۳۱ فضای پر از صفا و صمیمیت روستای کودزر در شهرستان اراک سرشار از شمیم نجابت کودکی شد که از ازل نامش در لوح شهیدان شاهد قرار گرفته بود .
اودر خانواده ای متولد شد که سرشار از معنویت ایمان به خدا و

عشق به اهل بیت بود غم از دست دادن مادر با دنیای کودکانه اش در آمیخت و درسایه دست نامادری ، اخلاص و نجابت و مهربانی راتجربه کرد . دلش چشمه پاک صداقت بود و کردار و گفتارش یگانه با این که علم و معرفت در نظرش از ارزش والایی برخوردار بود اما مجبور شد برای رفع مشکلات مالی خانواده، تحصیل را درسال دوم راهنمایی رها کندو به دنبال کاربرود.
وقتی خورشید از افق تاریک وطن طلوع کرد و برگستره قلب ها نور ایمان تابید او نیز به یمن وجود بزرگ مرد تاریخ انقلاب دل به امواج بی کران دریای حقیقت سپرد و پا به پای رهروان پیرو طریقت ، پیشاپیش مردم شهید پرور کودزر در مبارزات علیه رژیم طاغوت حضوری فعال داشت .


عشق به انقلاب او را تا پاسی از شب در کتابخانه مسجد و پایگاه بسیج به فعالیت فرهنگی وامی داشت . برای بالا بردن سطح آگاهی فکری مردم به خصوص جوانان و نوجوانان روستا لحظه ای آرام و قرار نداشت حتی خط و نقاضی را نیز در جهت پیشبرد آرمانهای انقلاب به کارگرفت .هنوز دیوارهای کودزر و روستاهای اطراف آن لحظه های سرشاراز اخلاص را به یاد دارند لحظه هایی که او تمام اعتقادش را در قالب نقاشی و نوشته به سینه دیوارها می سپرد و با تمام وجود به پیر و مراد خود عشق می ورزید و راه مظهر تجلی نور می دانست ، نوری که به شبستان تاریک ماه روشنی بخشید و دلهای ما را لبریز از طراوت و نشاط کرد.
با تشکیل سپاه پاسداران حاج حسن به این نهاد انقلابی پیوست و بیش از پیش در جهت تحقق آرمانهای انقلاب تلاش نمود . وقتی که راهیان خطه ایثار و شهادت خاک جبهه ها را با صلابت گامهای خود آشنا کرد و در بزم خون حماسه می آفریدند او نیز دل به بی کرانگی معرفت آنها سپرد و در آن سفر تکاملی انسان به بلندای والاترین قله کرامت معرفت و فضیلت دست یافت
در این سیر معنوی بود که چشمهایش با زلالترین زخمها آشنا شد و به بوی تیر و ترکش خو گرفت .او که فرماندهی عملیات لشگر ۱۷ را به عهده داشت آن قدر تیر و ترکش بر سر و چشمش نشسته بود که با آنها صمیمیت همنشینی را پیدا کرده بود و اگر خانواده اش او را سالم می دیدند برایشان جای تعجب بود .
هنگامی که ۷۰ درصد بینایی چشمهایش را به درگاه دوست تقدیم می کرد مطمئن بود که در مقابل ۷۰ درصد اهدایی هزاران درصد نور و روشنایی به چشم دلش افزوده شده و سرمست از جرعه عشق الهی هزاران دریچه نور راهگشایش خواهد بود. اراده قوی و مصممش کارها را چنان برایش سهل و آسان کرده بود که دیگران با چشم قوی نیز چنین توانایی و قدرتی را نداشتند .
هنگامی که عرصه نبرد از طنین گامهای دلاور مردان خطه ایثار و شهادت به خود می لرزید و آنها با حملات خود نوردگاه رزم را با خون آذین می بستند .
در هر عملیاتی تمام تلاشش را برای انتقال مجروحان و شهیدان به کارمی گرفت.او می دانست که شهیدان پرستوهایی هستند که از خراب شدن آشیانه جسم ، ترسی به دل راه نداده و فقط چشم بر اوج پرواز قافله سبز شهادت دوخته اند و می خواست بازگشت پیکر مطهر شهیدان ، التیامی باشد بردلهای شکسته و داغدیده پدران و مادران آنان . او با سربلندی تمام ، غرور و نجابت شهیدان را به دوش می کشید و به پشت خط مقدم انتقال می داد قلبش سرشار از عشق به امام(ره ) بود و به هرگونه بیراهه کشیده نشد معتقد بود که تنها سر ارادت به آستان امام(ره) و پیروی از اسلام و قرآن راه سعادت و نجات در دنیا و آخرت است .
هاله ای از نور اخلاص او را در برگرفته بود و به راستی در میان آن همه اخلاص و صداقت گم شده بود گمنام بود ، چون خود را پیدا کرده بود ، زیرا آنان که خود را می یابند از نظر دیگران گم می شوند و به چشم نمی آیند و این خود دلیل محکمی است که نورالانوار بر دلشات تابیده است دشت سینه اش گسترده بود و دریایی از بزرگواری در آن موج می زد اما همواره خود را قطره ای بیش نمی دید دلش در پشت آن همه نجابت و غرور سرشار از سادگی و افتادگی بود به قدری که شرم و حیا مانع از آن می شد که به زیر دستان خود دستور انجام کاری رادهد
همیشه در انجام کارها پیشگام بود چنان که پس از انجام کار دیگران متوجه می شدند که کاری برای انجام در میان بوده است حتی کاری راکه مخارج از محدوده وظیفه اش بود به بهترین شکل انجام می داد چراکه حیا به او آموخته بود در مقابل امر فرماندهی مطیع باشد .
او دیگر متعلق به زمین نبود زیرا مدتها بود که دل از قفس تنگ خاک کنده بود همرزمانش این حقیقت را وقتی حس کردند که او خانه اش را در قم در اختیار دیگران گذشاته بود تا بی هیچ اجاره ای از آن استفاده کنند حتی از خانوادی اش خواست تا پس از شهادتش لباس فرم و چند فشنگ به جامانده را به سپاه بازگردانند او می خواست سبک تر از پر باشد و کوچک ترین حقی به گردنش نماند .
تمام گفتارش ، اعتقادش و هدفش در چند کلمه خلاصه شده و نوشته آن بر کوله پشتی اش به یادگار مانده است : اعزامی از قم به کربلا این واپسین روزها بی تاب تر شده ، زمزمه و سوز اشکش به هم آمیخته بود همواره از فراق یاران ناله سر می داد :
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه .
مطمئن بود که مسافر جاده نور است اما دلش می خواست زودتر راهی دیار نور شود او جای پای نور را بر پیشانی بلند آفتاب دیده و آرزو کرده بود که آن جای پا را دنبال کند دلش می خواست کربلایی شود و خدا پاداش آن همه اخلاص وفا و نجابت را در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه به او هدیه کرد حاج حسن به آسمانیان پیوست از جمله به شوهر خواهرش شهید حاج صادق بهرامی ، شهیدی که قبل از حاج حسن عشق به پرواز او را به کهکشانها کشاند و عطر ناب شهادتشان هنوز ازپنجره های باز چفیه هاشان ، به کوچه باغ خاطرات همرزمانشان می وزد تا یادشان زنده بماند و آسمان شهر را سرشار از عطر پایداری در عهد با امام(ره) رهبر و پاسداری از خون شهیدان کند .

وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لایحب المعتدین
و در راه خدا با کسانی که با شما می جنگند نبرد کنید و از حد تجاوز نکنید که خداوند تعدی کنندگان را دوست ندارد. قرآن مجید سوره بقره آیه ۱۹۰
السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یا اباصالح المهدی، اشهدان لا اله الا الله، و اشهد ان محمد رسول الله، و اشهد ان علی ولی الله.
سلام بر تو ای رسول خدا و سلام بر توی ای حسین ابن علی (ع) و سلام بر تو ای صاحب الزمان (عج) .
من شهادت می دهم به یگانگی خدا و شهادت می دهم که محمد (ص) رسول خداست و شهادت میدهم که علی ولی خدا و حتی رسول خداست و شهادت می دهم و با اعتقادی که دارم روز رستاخیز حق است و روزی به وقوع خواهد پیوست و معتقدم بر وجود امام زمان که روزی با ظهور خود این دنیا را پر از عدالت خواهد کرد.
خداوند در آیه بالا مسیر جهاد را مشخص نموده است. «وقاتلوا فی سبیل الله .بجنگید و بکشید به خاطر خدا» پس ای امت مسلمان و مظلوم و آزاده این جنگ ما جنگ انتقامجویی نیست ؛به خاطر جاه طلبی نمی جنگیم، به خاطر رسیدن به ریاست و مقام نمی جنگیم، به خاطر کشور گشایی و تعدی و ظلم نمی جنگیم، ما به خاطر خدا می جنگیم بر حکم وظیفه می جنگیم، جهت اداء تکلیف می جنگیم، می جنگیم تا زمین را از لوث ظلم و ستم و فساد و فتنه پاک کنیم. انشاءالله.
و قاتلو هم لاتکون فتنه
می جنگیم تا فتنه و فساد در جهان باقی نماند. می جنگیم به خاطر این که از آرمان مقدسمان دفاع کنیم ,می جنگیم تا تجاوزگر به تجاوزش ادامه ندهد ,می جنگیم تا زمینه حکومت مهدی (عج) را آماده کنیم.
و من در اول وصیت نامه ام اعتراف کردم به توحید، نبوت، امامت، معاد، عدل، و این راه را آگاهانه رفتم. چون احساس کردم امروز اسلام نیاز به کمک دارد. امروز باید به ندای حسین ابن علی (ع) لبیک گفت. امروز باید به دنیا ثابت کرد که مسلمان یعنی کی و اسلام یعنی چی، امروز باید در برابر دشمنان اسلام استقامت کرد و از دین خدا یاری نمود.
سروران من ,مگر نمی بینید که دشمنان اسلام متحداً بر علیه این نظام نوپای جمهوری اسلامی قیام نموده و تصمیم گرفته به هر طریق ممکن او را محار کنند و نگذارند که به کشورهای دیگر صادر شود.
ولی کور خوانده اند. مگر می توانند جلو طوفان را بگیرند. مگر می توانند جلو وقوع زلزله را بگیرند و مگر می توانند نور خدا را خاموش کنند. و به راستی مگر می توانند برای همیشه خورشید را زیر ابر پنهان کنند. هرگز چنین نتوانند کرد. و من امیدوارم که خداوند ما را یاری خواهد کرد و این انقلاب همچون طوفان به راه خود ادامه خواهد داد و ریشه منافقین و کفار را خواهد خشکاند و این انقلاب ما همانند انقلاب مولایمان حسین ابن علی (ع) است و ملت ما هم باید همانند حبیب ابن مظاهر و علی اکبر و قاسم ؛و زنان ما و خواهران ما باید همانند زینب کبری باشند. صبور و با استقامت باشند و در تمام شئون زندگی و در تمام مشکلات توکل بر خدا داشته باشند که رمز پیروزی ما همین توکل به خداست.
ومن به حضور رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی سلام می فرستم و بقای طول عمر آن امام عزیز را از خداوند متعال آرزو می کنم و امیدوارم که خداوند این نعمت الهی را برای این ملت ستمدیده تا ظهور حضرت بقیه الله الاعظم و حتی در کنار آن حضرت محافظت کند. آمین.
سلام و صلوات می فرستم به روح پر فتوح و مطهر شهدا, امیدوارم که خداوند آنها را با سرور و مولایشان اباعبدالحسین مشهور کند. انشاءالله.
و به خانواده های آنان صبر و اجر عظیم عطا کند و مورد عنایات خود قرار دهد.
سلام و درود بر شهدای گمنام و مفقودین ,اینان که همانند سیده النساء العالمین قبرشان و جسدشان ناپیداست و خداوند انشاءالله خبر خوشی برای خانواده هاشان برساند. و سلام بر اسراء و زندانیان دربند عراق ,این شیرمردان و مجاهدان فی سبیل الله این پیروان حضرت موسی ابن جعفر (ع) .مقاوم و استوار باشید که خداوند یار پشتیبانتان است و رسالت خود را در مقابل دشمنان اسلام به خوبی انجام دهید. بدانید که شما موفقید و پیروزید. و سلام بر محرومین این ایثارگران و شهدای زنده انقلاب اسلامی, این اسوه های مقاومت و ایثار این فدائیان و جانبازان دین الله. از خداوند کریم می خواهم که ما را مورد شفاعتشان قرار دهد انشاءالله.
من آرزو می کنم که اگر خداوند شهادت را نصیبم کرد, جسدم گم شود و به پشت جبهه برنگردد و مانند مفقودین و شهدا گمنام باشم .چون از روی خانواده های شهدای گمنام و مفقودین خجالت می کشم. خدا یار و نگهدارتان باشد و اسلام و مسلمانان را تایید کند و کفار و منافقان را نابود کند.
و من حدود ۵/۲ ماه روزه بدهکارم و حدود یک سال نماز قضا بدهکارم خدا نگهدار ضمناً وصیت نامه نیز در منزل دارم. ۱۹/۱۲/۶۳ محمدحسن الله دادی

خاطرات
عزت الله عاشوری :
قبل از عملیات والفجر هشت برادر بزرگوار سردار غلامرضا جعفری فرمانده لشکر فرمود: تا کناره اروند ـ که آب بود ـ توسط مهندسی رزمی با استفاده از پل های کوثر جاده احداث شود .قرار بود در ۲۴ ساعت اولیه عملیات ـ که امکان راه سازی نیست ـ از این جاده برای پشتیبانی رزمندگان استفاده گردد.
برای این که اطمینان پیدا نماییم فاصله بین جاده خاکی تا کنار اروند چند متر است. یک شب به اتفاق برادر حسن الله دادی که آن موقع مسئول طرح و عملیات لشکر بود ـ برای به دست آوردن متراژ این فاصله به منطقه رفتیم. از نهر اول و دوم ـ چون جزر بود ـ به راحتی گذشتیم اما وقتی به نهر سوم رسیدیم آب بالا آمده بود و نمی شد از روی نهر پرید, مجبور شدیم از داخل آب عبور نماییم به نهر چهارم که رسیدیم شهید بزرگوار حاج حسن گفت: تو در همین کناره چهارم بمان، این فاصله را خودم به تنهایی می روم. وقتی وارد نهر چهارم شد آب تا زیر گلویش بالا آمد و به سختی از آن عبور کرد .زمانی که وارد نیزارهای اطراف رود شد ـ چون یک شب مهتابی بود ـ دیدم یک چیزی با سرعت از محلی که او بود عبور کرد چون روزهای قبل از عملیات بود خیلی ناراحت شدم گفتم نکند توسط دشمن شناسایی شدیم وقتی که ایشان برگشت قضیه را از او سوال کردم گفت: آن موجود گراز بود که به سرعت از کنار من رد شد از این که دشمن متوجه ما نشده بود خیلی خوشحال شدم.

به دلیل مجروحیت از ناحیه چشم، از نظر بینایی واقعاً مشکل داشت .همه بینایی او ۳۰% بود. او می گفت: بعضی وقت ها احساس می کنم هیچ کدام از بچه ها سر ندارند! می گفتیم :حاج حسن چطور؟ می گفت: در چشمایم انحرافی ایجاد می شود که همه ی بچه ها یک دفعه بی سر می شوند. وقتی که همه را بی سر می بینم خودم وحشت می کنم. وقتی که سرم را تکان می دهم سرها دوباره به جای اولش باز می گردند. با این وضعیت جسمانی کارهایی را انجام می داد که افراد سالم و قوی در انجام آن عاجز بودند .خصوصاً شب ها در منطقه عملیاتی رانندگی با خودرو با چراغ خاموش که بسیار مشکل بود و این نشانگر روح قوی و انگیزه الهی این شهید عزیز بود.

راضیه نجار:
بر اساس خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
سید مرتضی برای آخرین بار لبه بیل را در خاک های نرم حاشیه باغ فرو برد و بیرون آورد . بعد ایستاد و با لذت به صدای ریزش آب از جوی لایروبی شده به آبراهه ای که تازه ساخته بود گوش داد. نفس عمیقی کشید و چانه اش را پشت دستش گذاشت که بر روی آن یکی دست بود و محکم ته دسته بیل را می فشرد مدتی راه جستن آب را نگاه کرد و بعد شاد از اینکه دیگر از سوی باغ هم آب می خورد راه افتاد .
باد می ورزید و بر پوست صورتش سرخی تندی به جا می گذاشت . بالاپوشش را محکم تر دور خود پیچاند . از جاده باریکی گذشت که سینه باغ را به راه میان بری که به روستا می پیوست می رساند . شب بود و روستا انگار خواب خواب بود .نگاهش روی نور زردی که از پنجره پایگاه بیرون می آمد میخکوب شد . از ذهنش گذشت: (( این موقع شب چه کسی آنجا است ؟!)) .
کنجکاوانه پیش رفت . بالای سرش ابری سیاه از غرب می آمد و روی ستاره های چندپر درخشان را می پوشاند . به پایگاه که رسید روی پنجه پا بلند شد و از پنجره به داخل نگاه کرد. کی از جبهه برگشته بود که اومتوجه نشده بود؟!
یک جفت چکمه فرسوده و خاک آلود جلوی در بود در را فشار داد باز شد کسی قلم مو به دست خم شده بود و داشت روی پارچه ای سفید که بر کف پایگاه پهن بود در پناه نور فانوس چیزی می نوشت ، چیزی هم می خواند :
من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم
بر مشامم چون زدند یک قطره از مشک حسینی
شناختش :
– سلام آقا معلم !
– مرد که در حال نوشتن بود به تندی سرچرخاند طرفش :
– لااله الا الله !تودیگه کی هستی ؟!
– قلم مو را انداخت و فانوس را بالا آورد.
صورتش خیس اشک بود و چشم ها را تنگ کرده و بادقت اورا برانداز می کرد .
– سید مرتضی هستم آقا معلم ! شاگردتان… خاطرتان هست!
مرد فانوس را جلوتر آورد گوشه چشمش جای چند بخیه بود دور گلویش هم باند زخم پیچیده شده بود.
– به سید مرتضی خودمان! شاگرد زبل و بازی گوش کلاس ، اما این چطور احوالپرسی کردن است، نگفتی زهره ترک می شوم؟!
– آقا شوخی نکنید همه مردم روستا می دانند که شما شیر جبهه اید!
– خیلی خوب لازم نیست تعارف تکه پاره کنی . این مدت که ندیدمت خوب روآمدی ها . حالا بگو ببینم اینجا چه می کنی؟
-آقا رفته بودم به باغمان سر بزنم دیدم چراغ پایگاه روشن است….
– بله …. فهمیدم!آمدی ببینی چه کسی اینجاست که … ببینم کارهای فرهنگی هنوز انجام می شود یا نه ؟!
– فانوس را زمین گذاشت و نشست قلم مورا برداشت ، زد توی ظرف رنگ سرخ و نوشت :
سبقت از مشک و گلاب و نافه عنبر گرفتم
سید مرتضی کنار او زانو زد
– آقا ممکن است بپرسم برای کجا می نویسید؟!
– می خواهم هدیه کنم به حسینیه روستا . یادگاری؟!
– باز هم می خواهید بروید؟!
-با اجازه تان ، فردا ظهر
– یعنی نیامده می روید؟ اصلا خبر دارنشدیم کی آمدید؟!
– یک مرخصی سه روزه بود. باید برگردم خیلی کار آنجا هست ، پسر!
-کجا آقا ،می شود بپرسم ؟
– شلمچه ، شلمچه پسر جان!
و نگفت که مسئول طرح و عملیات لشکر است ، نگفت که نیروهای تحت امر او بسیارند ، نگفت که چشمانش حتی از خیلی نزدیک درست نمی بیند، نگفت که آمده برای خداحافظی ، یعنی دلش گفته برو خداحافظی کن که فردا روز نگویند یک خداحافظی خشک و خالی هم نکرد و رفت .
سید مرتضی با شگفتی به دستهای او که دور نوشته را گل و حاشیه می کشید خیره مانده بود:
– آقا از وقتی که رفتید جبهه پایگاه تعطیل شد .
-عجب ! پس شاگردهایی که تربیت کردم به چه دردی خوردند؟!
– آقا آنها هم دنبالتان آمدند مگر خبر ندارید شصت و پنج نیروی اعزامی داشتیم از اینجا . رفتند و برنگشتند.
-مثل…مثل…حسن عاشوری…قدیر … حشمت الله سلطانی.
حاج حسن یک دم قلمش خشک شد ، بعد دوباره پرهای گل لاله ای را که می کشید پر رنگ کرد و چند قطره شبنم برآن نشاید:
– کسی که جبهه می رود می داند که عروسی نمی رود ، احتمال شهادت هم هست.
– حتی شما؟!
– حتی من… البته اگر لایق باشم .
شروع کرد به اصلاح بعضی خطاها . نقطه ها را پر رنگ تر کرد و برای دندانه ها سایه زد .
– آقا ذکر خیرتان اینجا خیلی می شود ، مخصوصا وقتی با بچه ها توی میدان ده جمع می شویم.
عکس امام و شعارهایی که کشیدید هنوز هست.
– مگر بنا بود نباشد ؟!
سید مرتضی فانوس را برداشت و خود جای آن نشست و بی آنکه به سوالی که شنیده بود جواب دهد ادامه داد:
-آقا آن جلسات قرآن یادتان هست . تراکت ها … روزنامه دیواری؟
– ای بابا مگر همه این فعالیتها تعطیل شده؟!
– نه آقا ولی وقتی شما بودید چیز دیگری بود.
حاج حسن یک دم نشست و به پنجره خیره ماند:
-صدای چیه؟
-شغالها هستند آقا! گاهی تا اینجا هم می آیند .
– تادم پایگاه؟!
-بله آقا.
حاج حسن آهی کشید بلند شد رگ کمر را شکست و به طرف پنجره رفت . پایش به میز کوچک سر راهش گرفت و سکندری خورد سید مرتضی دوید و زیر بازویش را گرفت .
– آقا حالتان خوبه ؟
– خوبم پسر جان . خوبم
بعد ادامه داد :
-کار فرهنگی خیلی مهمه . اما در این شرایط جهاد واجب تره . با این همه اگر کارفرهنگی می کنید باید ارتباطش بدهید به فرهنگ شهادت و ایثار باید همه وقایع را بگویید نه چیزی کم، نه زیاد.
صدای زوزه شغالها بیشتر شده بود رفت کنار پنجره ایستاد .
– می شنوی؟ بعضی آدمها هم اینطور زوزه می کشند تا صدای حقیقی را خاموش کنند ، باید حواستان جمع باشد .
سید مرتضی فانوس به دست ، کنار او ایستاده بود . باران بر شیشه های پنجره می کوبید،
– اینهارا به جوانان ((کودزر)) بگو…
– چشم آقا ! اما یکجوری حرف می زنید که آدم دلش می گیرد .
حاج حسن چفت در و پنجره را انداخت برگشت و نشست :
-غم از دلت دور باد جوان ! راستی آن نمایشنامه ((از کربلای حسینی تا کربلای خمینی )) را اجرا کردید؟
-بله آقا هم اهالی ((کودزر)) دیدند هم از روستاهای اطراف آمدند تماشا
بعد مکثی کرد و کنار او روی زمین نشست.
-آقا می شود یک خواهشی بکنم؟
-بله ، بفرما!
-حالا که چشمتان مشکل می بیند می شود یک مدت بیشتر بمانید اینجا؟!
حاج حسن سری تکان داد :
– از چشم گذشتم، اما از جبهه نمی توانم بگذرم جوان . ماندن در این جهان مارا بس.
-اما شما تا حالا چند بار چشمتان مجروح شده ، یادم هست که با بچه ها آمدیم دیدنتان توی بیمارستان. چنان خون از بینی شما می رفت که نگوو نپرس .
آقا سر و صدا را ه انداختیم و دکترتان را سین جیم کردیم ، اما گفت یک رگ توی گردنتان است که باعث این خونریزی است اگر آن را ببندند برای همیشه ….
صدا در گلویش شکست.
حاج حسن خندید:
– برای همیشه کور می شوم… راست می گفت ، حالا هم می بینم اما چه دیدنی ، مثلا الان سر تو را یک وجب دور از گردنت می بینم . بعضی وقت ها هم همه آدمها را بدون سر می بینم . خوب این هم یک جورشه !
– اما….
– اما همین اندازه که بتوانم گلوله توی تفنگ بگذارم و سینه دشمن را نشانه بگیرم برایم بس است . سی درصد بینایی هم کم نعمتی نیست ! حالا بلند شو ، بلندشو که حتما خانواده ات نگران شده اند.
فانوس را برداشت . یک حلقه زرد جلوتر از پاهایش روی اشیاءنشست لباس بسیجی اش را آورد پهن کرد روی زمین ، طوری که پشت لباس طرفشان باشد .
-چکار می خواهید بکنی؟
-می خواهم اینجا چیزی را بنویسیم که توی گلویم گیر کرده .
– بعد قلم مو را در رنگ سرخ زد و با دقت نوشت:
((اعزامی از: قم)) (( پایان :شهادت))
– حالا دیگه برو که حسابی نگرانت شده اند.
سید مرتضی ناگهان خم شد و پشت دستهای او را بوسید.
– ا… این چه کاری است می کنی پسر!
اما سید مرتضی بدون هیچ حرفی کفشهایش را پوشید و از پایگاه بیرون زد . بادی که آمد تو ، دور شعله فانوس گشت و شعله اش را کشت.
حاج حسن در پناه شعله کم نورچراغ علاءالدین پتویی پهن کرد، روی آن دراز کشید و پتوی دیگری را کشید روی خودش . اما انگار چیزی باشد افتاده باشد ، بلند شد و چفت در را انداخت و آرام به بستر سرد خود برگشت .
باد و باران به درو پنجره می کوبید گذاشت تا خیالش همراه باد بچرخد و همراه باران برسقف و در پنجره خانه های روستا فرود آید .
قبل از انقلاب … رساله اما به دستش افتاده بود و او می دانست که داشتنش جرم است با چه ترفندهایی به دست این و آن می داد… نوار صحبت های امام …آه که با چه لذتی گوش می کرد… ژاندارمها که به خانه شان ریختند همه جا را گشتند خیلی جالب بود همه جا را گشتند اماندیدند که نوار توی ضبط صوت است .
تظاهرات… تظاهراتی که در ((کودرز)) راه می انداخت . آدم هایی که از روستاهای مجاوز می آمدند تا در این تظاهرات شکرت کنند از آن طرف ژاندارمها… آنها که می آمدند تا به هوای دستگیری سربازان فراری ، انقلابیون را با خود ببرند درست کردن کوکتل مولوتف …آمدن امام… تصاویر و شعارهایی که بر در و دیوار روستا … یا آن هنگام که شد معلم … با چه شوری کار می کرد و رویش نمی شد حقوق بگیرد … بعدها… آن وقت که رفت عضو سپاه شد . رفتن به جبهه … جبهه .. جبهه کم کم… پلکهایش سنگین شد و خواب اورا با خود برد.
چشم که باز کرد سپیدی ماتی از پشت شیشه پنجره پیدا بود با عجله بلند شد نمازش را خواند پارچه دست نویس را جمع کرد و داخل ساک گذاشت لباسش را پوشید بخاری را خاموش کرد و راه افتاد. باران بند آمده بود و همه جا شسته وتمیز رنگهای آسمان سرخ ، صورتی، عنابی،بنفش و زرد.آه که چه رنگهایی . یاد خدا عمیق و پایدار در قلبش می گذشت سعی می کرد جلوی پایش را خوب نگاه کند نمی خواست توی چاله بیفتد فرصتی برای شستن و خشک کردن لباس نبودیا سوال خواهرش افتاد که دیروز از او پرسیده بود:
– داداش ! شما که اینجا اینصور با احتیاط کاری می کنی توی جبهه چطور می توانی نقشه ها را بخوانی ؟ مگر چشمهایت…
– آنجا خداکارها را درست می کند من فقط یک وسیله ام .
قدمها را تندتر برداشت حتما پدر جلوی در ایستاده و انتظار می کشد، پدر که بعد از فوت مادر سخت تنها شده بود . شاید به این خاطر حاضر نشده بود او را تنها بگذارد و به خانه ای برود که سپاه در قم به او داده بود.
سایه ای به سویش می آمد سایه ای بی سر، چند قدم که نزدیکتر شد او را شناخت اوسر داشت .
– سلام کربلایی حسین
– سلام پسرم ! صبحت بخیر شنیدم امروز راهی جبهه ای ؟
– اگر خدا بخواهد
– خیر پیش ان شاءالله به سلامت برگردی
– التماس دعا !
– محتاجیم به دعا!
سایه رد شد و او به رفتن ادامه داد .
((مردم خوب کودزر… پیرها… جوان ها… بچه ها ….))
سبزه قبایی از بالای سرش رد شد و میان درختان بلند که سردر شانه هم فرو آورده بودند گم شد رنگ سبزش یک لحظه در چشمش نشست یاد اولین روزی افتاد که لباس خاکی بسیجی اش را پوشیده بود احساس می کرد خود خود بهار شده است درست مثل بچه هایی که لباس عیدشان را بپوشند.
چقدر خوشحال بود وقتی رسیده بود به میدانچه وسط روستا بچه ها ریخته بودند دورش و شلوغ کرده بودند: مبارکه مبارک و او آنها را شمرده بود یک … دو … سه … بیست و یک نفر بودن ، بعد هم همه را به بستنی نانی میهمان کرده بود.
از روی چاله آبی گذشت که عکس آسمان در آن افتاده بود آسمانی که لحظه به لحظه روشن تر می شد چقدر به این آسمان نزدیک بود انگار روی آن راه می رفت
غوکها می خواندند و دم جنبانک ها از میان سبزه زار و گلهای سرخ و زرد پرواز می کردند به خانه رسیده بود در را باز کرد از دالان گذشت و وارد حیاط شد. می دانست همه هستند خانباجی ، خانم ، عزیز سلطان ، درویش محمد ، نوری رقیه، خواهرها ، خواهر زاده ها ، زنش ،خانواده زنش ، پدر ، عموها، عموزاده ها … آه چقدر میهمان ! بعضی خواب بعضی بیدار… بعضی پای سفره صبحانه بعضی توی مطبخ برا ی تهیه ناهار ظهر … از ذهنش گذشت : ((حالا روز خوششان است … شاید… شاید چند روز دیگر ))
سرش را تکان داد باز همه را بی سر می دید دستی را روی بازویش حس کرد و صدای گرفته خواهر را شنید :
-داداش نمی شد نروی؟
– مگر خانه خاله است خواهر؟
حالا می توانست چهره خواهر را ببیند با آن چشمهایش ملتمس و غمزده…
– مادرمان که رفت :شوهرم که شهید شد فقط امیدم به توست داداش ….
یاد خوابی که مدتی پیش دیده بودکه می گویند(( یکی از شما دو تا باید بیاید ))و او را در همان عالم خواب رو کرده به ((حاج صادق)) و گفته بود: ((شما که پیشتازتر هستی برو))
فشار انگشتان خواهر را بر بازویش بیشتر حس کرد.
-دلم می خواهد سایه ات بالای سر بچه های یتیمم باشد…
سایه خدا بر سرت باشد خواهر !من کی هستم ؟!
– تو برادر منی همه امید منی اول خدا … بعد تو .
– همسرش به ایوان آمد از پله ها گذشت و به آن دو پیوست
– خوب خواهر و برادر خلوت کرده ایدها!
– هر دو خندیدند .
– تمام دیشب تا صبح چشمم به در بود که بیایی
ساک را به دست زنش داد.
– ببخش خانمم ، کم کم باید به نبودنم عادت کنی…
چشمهای زن غرق اشک شد .
روگرداند. طاقت دیدن اشک های او را نداشت . به اتاق رفت وسایلی را که زنش آماده گذاشته بود توی ساک جا داد . روی همه آنها یک شاخه گل سرخ هم بود،
گلهایی که با پارچه جیر درست شده بود زنش واقعا هنرمند بود.
بچه ها بیدار شده بودند و سرو صدا می کردند جوانترها دور او را گرفته بوند و می خواستند خاطراتش را بگوید مسن ترها قلیان می کشیدند و با هم اختلاط می کردند .
سرش درد گرفته بود و جای بخیه ها زق زق می کرد. نمی دانست چه حکمتی بود که همیشه خدا از ناحیه چشم و سر مجروح می شد دفعه آخری که مجروح شده بودازهمان بیمارستان آورده بودندش ((کودزر)) چه جمعیتی … همه می خواستند دست به گردنش بیندازند و او را ببوسند پدرش چه حرس و جوشی می خورد :
– نباید رو بوسی کند… به چشمش صدمه می خورد .
دست آخر هم یک چهار پایه آورده بودند تا برود روی آن و برایشان سخنرانی کند.
رفت توی اتاق آن سوی حیاط می خواست کمی استراحت کند روی طاقچه عکس دامادشان (( حاج صادق)) بود باهمان لبخند همیشگی و خیره به او . جزیره مجنون… عملیات خیبر… عملیات بدر… عملیات والفجر … و حالا می رفت که باردیگر پا به شلمچه بگذارد به زمزمه خواند:
– من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم… حاج صادق !خودت خوب می دانی که چه می گویم تو شلمچه خیلی کارهست که باید انجام شود. لابد حالا … همین حالا … بچه ها دارند با لودر و بولدوزر خاکریز می زنند ، لابد بچه ها لای منگنه اند . خط پدافندی دشمن … عراقی هاکه می کوبند… بچه ها که عرق می ریزند آه که باید برگردم دیگر خداحافظی بس است از اتاق بیرون زد و به اتاق این طرف حیاط آمد ، ساکش را برداشت .
با عجله و بلند گفت : خداحافظ.
زنش با حیرت نگاهش کرد و دوید سینی را که در آن قرآن و کاسه آب بود آورد. خواهرش را دید که بچه هایش را بغل زده و زار زار گریه می کند و فامیل را که جمع و جمع تر شدند و او بی آنکه به پشت سر نگاه کند آخرین کسی راکه در آغوش کشید و بوسید پدرش بود و گفت تا روستای حسن آباد پیاده می رود کسی دنبالش نرود و چون مسافتی دور شد برگشت و نگاه کرد از آن دور آدمهایی را دید که سر نداشتند به تندی روگرداند و با شتاب بیشتری پیش رفت …
جمعیت از میان مزارع می جوشید از راه ها و بیراهه ها… و به طرف تپه کشیده می شود تپه که بالایش امام زاده است بیرق ها در باد تکان می خوردند، سرخ ، زرد، سیاه و… و به همراه بیرق ها چادرزنهاکه … باد نوحه خوان درآنها می پیچد آنها که تا مدت موهایشان را حنا نخواهند گذاشت گونه هاشان سرخاب نخواهد دید و به شادی فکر نخواهند کرد و تو…. تو که برادرت را از دست داده ای ناله می کنی و از جای ناخن هایت ردی از خون بر صورتت می نشیند.
توکه زیر بازوی زن برادرت را گرفته ای زیر بازوی او را که نمی تواند راه برود… او که قامت بلندش خم شده است .
یک روز دیگر هم سیاه پوشیده بودی یک روز دیگر هم که جمعیت مثل باد از میان مزارع و راهها وبیراهه ها می گذشت تا خود را به بالای تپه برساند آن روز تابوت شوهرت روی موج دستها نرم پیش می رفت و توکه بر شانه زن برادرت تکیه داده بودی فکر می کردی (( سقفی بر سرم خراب شده اما دیواری در پشت سرم هست )) آن روز هنوز برادرت شیر جبهه ها شهید نشده بود اما حالا … جمعیت فشار می آورد مردها سینه می زنند بعضی زنجیر و دود کندر و اسپند همه جا پیچیده…. آفتاب تند و سنگین می تابد او را در صحن امام زاده دفن خواهند کرد: آنجا که دو سرو کوهی قد کشیده اند .
همراه با جمعیت از سینه کش تپه بالا می روی نفس نفس زنان … عرق کرده… گریان گرد و غبار تندی آفتاب دود کندرو اسپندبوی عرق تن … پنجه در پنجه زن برادرت داده ای تو او را به دنبال خود می کشی یا او تو را او که مات و مبهوت نگاه می کند و دهانش را مثل ماهی که روی خاک افتاده باشد باز و بسته می کند خوب که گوش کنی صدای آه می شنوی صدا از گلوی او می آید از گلوی زن برادرت آن که چه می کشد…
از در امام زاده که تو می روید تابوت را که در بیرق سه رنگ پیچیده شده بر دستهایی می بینی که مثل ماهی افتاده برخاک تکان می خورند صدای شیون تا آسمان می رود .انگار تمامی مادران بر موهایشان چنگ می زنند و تمامی همسران به صورتشان خنج چشمانت سیاهی می رود همه سعی ایت بر آن است که پنجه دستت را از دستهای او نرهانی جمعیت مثل گرداب می چرخد تابوت را به داخل امام زاده می برند ذرات گلاب را می بینی که بر تابوت می ریزد دقایقی بعد وسط جمعیت شکاف می افتد مثل یک دایره و لحظه به لحظه بزرگتر می شود غباری زرد به هوا بلند می شود تابوت راکه می آورند یک راه باریک باز می شود مثل شعاعی که به دایره بپیوندد از همین راه باریک است که شما را به جلو می رانند … تو را و زن برادرت را . به گودال که می رسی می بینی که عمیق است می بینی که او را از تابوت در آورده و برکف گودال می خوابانند می بینی که به جای چشم راستش یک حفره خالی به تو نگاه می کند خوب می دانی که او سه بار مجروح شد و هر بار از ناحیه چشم.
دیروز تابهشت معصومه قم رفته بودید در آنجا لابه لای پیکر مطهر شهدا می گشتید، می گشتید تا پیدایش کنید.عاقبت پیدایش شد با لباس بسیجی چفیه ای به گردن و صورتی آرام . پدرت خم شده و روی او را چند بار بوسید : قهرمان پسر شهادتت مبارک )) عموجعفر داد می زد: (( مگر نگفتم به اندازه کافی جبهه ات را رفتی مگر نگفتم چند بار مجروح شدی بس است ،دیگر بمان پیش پدرت؟ و تو حرف برادرت به یادت آمد بود: (( هر وقت که پیکرم را بیاورند دیگر نمی روم!))
حالا رویش را کنار می زنند ، شانه اش را تکان می دهند و تلقین می خوانند تو اورا می بینی که به سفر می رود تو او را می بینی که پشت سرش آب می پاشنداو را که بی آنکه برگردد و به پشت سر نگاه کند راه (( حسن آباد)) را می گیرد و پیش می رود و چون دور و دورتر می شود برمی گردد… و دل تومی لرزد مسافر نباید به عقب سر نگاه کند .
روی سنگ لحد خاک می ریزند از گلوی زن برادرت هنوز صدای اره می آید اما او نباید از پا بیفتند، نباید… خاک به سر می ریزد با این همه نمی توانی جلویش را بگیری چون خودت هم خم شدی تا این خاک بر سرت بریزد.
روزی که شوهرت شهید شد روزی که سرخاک او نشسته بودی و گریه می کردی قامت بلند برادر را دیدی که در لباس بسیجی او را که دیدی به طرفش رفتی ، دورش چرخیدی ،برخاک پوتینش بوسه زدی: (( داداش….)) و در ذهنت ادامه دادی: (( شوهرم رفت … چراغ خانه ام خاموش شد… تو تنها نگذار… تو سایه بالای سرمن و بچه هایم باش…))
اما دیدی چطور نگاهت کردانگار که بگوید: (( خواهر! این چیز کمی نیست که از من می خواهی میخواهی پر پروازم را بچینی ؟))
او فقط سه روز سایه سرت شد و بعد باز پرید و رفت با لباسی که رویش نوشته بود ((اعزامی از : قم … پایان: شهادت))
حالا برخاک مزارش گل می ریزند و جمعیت باز به هم می پیچد و می خروشد:
– واویلا … واویلا… کشتند شیر جبهه را …
حالا باید بروید و درهمان گلدانهایی که او با دست خودش می ساخت لاله بکارید از این گلدان ها در بیشتر خانه های روستا پیدا می شود بر سر بیشتر تاقچه ها کنار آینه های کوچک شمعدانی ها بگو تا مادران لاله بیاورند… بگو تا همسران بگو تا دختران…
یادت هست در آخرین دیدار چه گفت ؟!
– بعضی وقت ها خیال می کنم شماها سر ندارید بچه های جبهه هم. آن وقت ترس وجودم را می گیرد اما چشمانم را که می گردانم سرها سرجایشان بر می گردند و تو نالیده بودی : (( چطور حاضر می شوی با این چشم مجروح به جبهه برگردی و اسلحه به دست بگیری ؟!)) اما جوابی نشنیده بودی و او را هم ندیده بودی تا امروز
آنکه گلویش درخت می برند دستت را می چسبد تو او را بلند می کنی و یا او تو را؟!
از شیب تپه پایین می آیید ، باید به خانه بروید، باید از مهمان ها پذیرایی کنید …
پشت تپه آتش روشن شده است نمی دانی نور هیمه هاست که در آتش می سورند و یا آسمان است که آتش گرفته …
باید به خانه بروید .. خانه ای که پشت تپه عزادار است … باید بروید … مهمانان ((حاج حسن الله دادی)) منتظر پذیرایی اند…



نام شما *
ایمیل * (نمایش داده نمی شود)
سایت شما

Unknown در ۱۳۹۲/۱۰/۲۴ گفته :

شهیدان زنده اند الله واکبر…